غزل · سایه
با سینه سردان
1
منشین چنین زار و حزین چون روی زردان
شعری بخوان، سازی بزن، جامی بگردان
2
ره دور و فرصت دیر، اما شوق دیدار
منزل به منزل می رود با رهنوردان
3
من بر همان عهدم که با زلف تو بستم
پیمان شکستن نیست در آیین مردان
4
گر رهرو عشقی تو پاس ره نگه دار
بالله که بیزارست ره زین هرزه گردان
5
صد دوزخ اینجا بفشرد آری عجب نیست
گر در نگیرد آتشت با سینه سردان
6
آن کو به دل دردی ندارد آدمی نیست
بیزارم از بازار این بی هیچ دردان
7
آری هنر بی عیب حرمان نیست لیکن
محروم تر برگشتم از پیش هنردان
8
با تلخکامی صبر کن ای جان شیرین
دانی که دنیا زهر دارد در شکردان
9
گردن رها کن سایه از بند تعلق
تا وارهی از چنبر این چرخ گردان