سایر · سایه
درلبخند او
دیدم و می آمد از مقابل من دوش
خنده ی تلخی نهاده بر لب پر نوش
غمزده چون ماهتاب آخر پاییز
دوخته بر روی من نگاه غم انگیز
من به خیال گذشته بسته دل و هوش :
... ماه درخشنده بود و دریا آرام
ساحل مرداب درخموشی و ابهام
شب ز طرب می شکفت چون گل رویا
عکس رخ مه در آبگینه ی دریا
چون رخ ساقی که واژگون شده در جام
او به بر من نشسته : عابد و معبود
دوخته بر چشم من دو چشم غم آلود
زورق ما می گذشت بر سر مرداب
چهره ی او زیر سایه روشن مهتاب
لذت اندوه بود و مستی غم بود
سر به سر دوش من نهاده و دلشاد
زمزمه می کرد و زلفش از نفس باد
بر لب من می گذشت نرم و هوس خیز
چون می شیرین به بوسه های دل انگیز
هوش مرا می ربود و مستی می داد
مست طرب بود و چون شکوفه ی سیراب
بر رخ من خنده می زد آن گل شاداب
خنده ی او جلوه ی امید و صفا بود
راحت جان بود ، عشق بود ، وفا بود
لذت غم می نشست در دل بی تاب
دیدم و می آمد از مقابل من دوش
خنده ی تلحی نهاده بر لب پر نوش
آه کزان خنده آشکار شنفتم :
" بنگر رفتم دگر ز دست تو رفتم ! ... "
ناله فروماند در پس لب خاموش
غمزده ، چون ماهتاب آخر پاییز
دوخته بر روی من نگاه غم انگیز
دیگر در خنده اش امید و صفا نیست
راحت جان نیست ، عشق نیست ، وفا نیست
دیگر این خنده نیست نغز و دلاویز !
می نگرم در خیال و می شنوم باز
می رود و می دهد به گوش من آواز :
" بنگر رفتم دگر ز دست تو رفتم ! ... "