سایر · سایه
زمین
زین پیش شاعران ثنا خوان که چشم شان
در سعد و نحس طالع و سیر ستاره بود
بس نکته های نغز و سخن های پر نگار
گفتند در ستایش این گنبد کبود
اما زمین که بیش تر از هر چه در جهان
شایسته ی ستایش و تکریم آدمی ست
گمنام و ناشناخته و بی سپاس ماند
ای مادر ای زمین !
امروز این منم که ستایشگر توام
از توست ریشه و رگ و خون و خروش من
فرزند حقگزار تو و شاکر توام
بس روزگار گشت و بهار و خزان گشت
تو ماندی و گشادگی بی کرانه ات
طوفان نوح هم نتوانست شعله کشت
از آتش گداخته ی جاودانه ات
هر پهلوان به خاک رسیده ست گرده اش
غیر از تو ای زمین که در این صحنه ی ستیز
ماندی به جای خویش
پیوسته زورمند و گران سنگ و استوار
فرزند بدسگالی اگر چون حرامیان
بر حرمت تو تاخت
هرگز تهی نشد دلت از مهر مادری
با جمله ناسپاسی فرزند بی شناخت
آری زمین ستایش و تکریم را سزاست
از اوست هر چه هست در این پهن بارگاه
پروردگان دامن و گهواره ی وی اند
سهراب پهلوان و سلیمان پادشاه
ای بس که تازیانه ی خونین برق و باد
پیچیده دردناک
بر گرده ی زمین
ای بس که سیل کف به لب آورده ی عبوس
جوشیده سهمناک بر این خاک سهمگین
زان گونه مرگ بار که پنداشتی ، دریغ
دیگر زمین همیشه تهی مانده از حیات
اما زمین همیشه همان گونه سخت پشت
بیرون کشیده تن
از زیر هر بلا
و آغوش باز کرده به لبخند آفتاب
زرین و پر سخاوت و سرسبز و دلگشا
بگذار چون زمین
من بگذرانم این شب طوفان گرفته را
آنگه به نوش خند گهربار آفتاب
پیش تو گسترم همه گنج نهفته را