سایر · نادر نادرپور
دیگر نمانده هیچ
1
دیگر نمانده هیچ به جز وحشت سکوت
دیگر نمانده هیچ به جز آرزوی مرگ
2
خشم است و انتقام فرومانده در نگاه
جسم است و جان کوفته در جستجوی مرگ
3
4
تنها شدم ، گریختم از خود ، گریختم
تا شاید این گریختنم زندگی دهد
5
تنها شدم که مرگ اگر همتی کند
شاید مرا رهایی ازین بندگی دهد
6
7
تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کس
تنها شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش
8
دردا که این عجوزه ی جادوگر حیات
بار دگر فریفت مرا با چراغ خویش
9
10
اینک شب است و مرگ فراراه من هنوز
آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت
11
اینک منم گریخته از بند زندگی
با زندگی چگونه توانم دوباره ساخت ؟