کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بر ستون بسته

1

در آن شهر تاریک از یاد رفته

که ویران شد از فتنه ی روزگاران

2

شبی بر ستون بسته ای دید سعدی

که نامش نپرسید از رهگذاران

3

4

چو ماری که بر دوش ضحک خفته

گره خورده زنجیر بر بازوانش

5

عطش ، آتش افشانده در تار و پودش

غضب ، لرزه افکنده در زانوانش

6

7

گذر کرد و از او نپرسید سعدی

که ای مرد برگشته ایام چونی ؟

8

ندانست کاین بر ستون بسته هر شب

چو فرهاد نالیده در بیستونی

9

10

ندانست سعدی که این مرد تنها

ز روز ازل بر ستون بسته بوده

11

ندانست کز روزگاران پیشین

همه شب پریشان و دلخسته بوده

12

13

بسا کس که از گردش آسمان

درین خاکدان زاده و درگذشته

14

ولی این نگون بخت ، بر جای مانده

چو سنگی که سیلابش از سر گذشته

15

16

شگفتا ! که این مرد شوریده خاطر

ز فریاد خود بافت ، زنجیر خود را

17

نه تقدیر او بند بر پای او زد

که در دست خود داشت تقدیر خود را

18

19

من آن بر ستون بسته ی شوربختم

که بازیچه ی دست بیداد خویشم

20

مگر شعر ، زنجیر فریاد من شد

که خودش بر ستون بست فریاد خویشم

متن شعر کپی شد.