سایر · نادر نادرپور
شمع مهر
1
تا جرعه ای ز خون دلم نوش می کنی
مستانه ، عهد خویش فراموش می کنی
2
آن شمع مهر را که به جان برفروختم
از باد قهر ، یکسره خاموش می کنی
3
هر دم مرا به بوی دلاویز موی خویش
از دست می ربایی و مدهوش می کنی
4
ترسم که همچو طبع تو سوداییم کند
این طره ای که زیب بر و دوش می کنی
5
راز نهان عشق خود از چشم من بخوان
تا چندش از زبان کسان گوش می کنی
6
گر یک نظر به جوش درون من افکنی
کی اعتنا به خون سیاووش می کنی
7
ای ماه ! رخ مپوش که چون شب ، دل مرا
در سوگ هجر خویش ، سیه پوش می کنی
8
ما را که بر وصال تو دیگر امید نیست
کی با خیال خویش همآغوش می کنی
9
گفتار نغز سایه ی ما گرچه نادر است
اما به از دری است که در گوش می کنی