سایر · نادر نادرپور
چاره
1
او بود ، او که زندگیم را تباه کرد
او بود کانچه بود به باد فنا سپرد
2
او بود کانچه در دل من خانه کرده بود
از من ربود و برد و ندانم کجا سپرد
3
4
او بود ، او که زندگیم را به خون کشید
وانگه بر آنچه کرد ، نگه کرد و خنده کرد
5
چون آفتاب صبح که بر مرگ تیرگی
خندید و شمع سوخته را سرفکنده کرد
6
7
گفتم که شور عشق وی از سر بدر کنم
اما خدا نخواست ، دریغا ! خدا نخواست
8
وان شیوه های نغز که عقلم به کار بست
بر عشق من فزود و ز اندوه من نکاست
9
10
دیدم که سرنوشت سیاهم جز این نبود
آری ، جز این نبود که پابند او شوم
11
چونناله ای که بفشردش پنجه ی سکوت
از لب برون نیامده در دل فروشوم
12
13
کنون من و خیال من و انتظار من
وین شام تیره دل که در او یک ستاره نیست
14
گر بایدم گریختن از چنگ این خیال
جز مرگ چاره سوز مرا راه چاره نیست