سایر · محمدرضا شفیعی کدکنی
مشکل عقل
1
بی قرارت چو شدم رفتی و یارم نشدی
شادی خاطر اندوه گزارم نشدی
2
تا ز دامان شبم صبح قیامت ندمید
با که گویم که چراغ شب تارم نشدی
3
صدف خالی افتاده به ساحل بودم
چون گهر زینت آغوش و کنارم نشدی
4
بوته ی خار کویرم همه تن دست نیاز
برق سوزان شو اگر ابر بهارم نشدی
5
از جنون بایدم امروز گشایش طلبید
که تو ای عقل به جز مشکل کارم نشدی