سایر · محمدرضا شفیعی کدکنی
شرمنده برق
1
در سیر طلب رهرو کوی دل خویشم
چون شمع ز خود رفتم و درمنزل خویشم
2
جز خویشتنم نیست پناهی که در این بحر
گرداب نفس باخته ام ساحل خویشم
3
در خویش سفر می کنم از خویش چو دریا
دیوانه دیدار حریم دل خویشم
4
بر شمع و چراغی نظرم نیست درین بزم
آب گهرم روشنی محفل خویشم
5
در کوی جنون می روم از همت عشقش
دلباخته ی راهبر کامل خویشم
6
با جلوه اش از خویش برون آمدم و باز
آیینه صفت پیش رخش حایل خویشم
7
خاکستر حسرت شد و بر باد فنا رفت
شرمنده برق سحر از حاصل خویشم