سایر · حمید مصدق
بخش۱۸
1
دلم برای کسی تنگ است
2
که آفتاب صداقت را
3
به میهمانی گلهای باغ می آورد
4
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
5
و دستهای سپیدش را به آب می بخشید
6
دلم برای کسی تنگ است
7
که چشمهای قشنگش را
8
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
9
وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
10
دلم برای کسی تنگ است
11
که همچو کودک معصومی
12
دلش برای دلم می سوخت
13
و مهربانی را نثار من می کرد
14
دلم برای کسی تنگ است
15
که تا شمال ترین شمال
16
و در جنوب ترین جنوب
17
همیشه در همه جا آه با که بتوان گفت
18
که بود با من و
19
یوسته نیز بی من بود
20
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
21
کسی که بی من ماند
22
کسی که با من نیست
23
کسی .... دگر کافی ست
24