غزل · احمد پروین
سرو
1
منم سروی که می مانم در این باغ زمستانی
ندارم از خزان وحشت نه منت از بهارانی
2
پناه بلبلان وقتی که گل می راندش از خود
پناه عاشقان بودن مرا یعنی مسلمانی
3
ندارم میوه چون شاید ، به ذهن باغبان آید
که در تعظیم او دارم کمر خم از پریشانی
4
دلم خوش می شود وقتی که عشاق نگون بختی
به زیر سایه ام از خود بگویند آنچه می دانی
5
سرم بر آسمان شاید ، خدا بر شاخ من آید
بپرسم این بشر آیا تو را هم کرده زندانی ؟
6
بیا در باغ سر مستی ، بفرما هر کجا هستی
ولی با کس نگو هرگز بیا بسیار پنهانی
7
خدایا گرچه سروستم و قامت راستین استم
ولی خم می کند پشتم جنایت های انسانی