غزل · احمد پروین
سودای بی سوالی
1
نوشابه های حسرت در سفره های خالی
باید شبی بگریم گر غم دهد مجالی
2
جانم کپک زد از غم نانم به گریه آمد
فریاد یک معما آمد ازین حوالی
3
دیوار سرد خانه روزن ندارد اما
با چشم خسته دیدم گل می رمد ز قالی
4
در آفتاب یادت پهنای یک کویرم
تا در سرم بسوزد اندیشه های کالی
5
افسوس رفته ها را می نوشم از خیالم
در آرزوی مردن می گیردم خیالی
6
گفتم اگر بیایی انبوهی از سوالم
دلمرده را بگیرد سودای بی سوالی
7
من شعله های سردم خاکستری مقدس
از رقص من ببینی نوری بدین زلالی