غزل · احمد پروین
برق حسرت
1
یادش آرام دل دیوانه برد
دلبرانه آمد و جانانه برد
2
خواب دیدم که با زنجیر عشق
دوشم از محراب تا میخانه برد
3
پای در ماتم سرای دل گذاشت
عبرت بسیار از این ویرانه برد
4
داستان وصل را آغاز کرد
تا دیار قصه و افسانه برد
5
دست تقوای مرا بشکسته دید
اندک اندک تا لب پیمانه برد
6
بوسه ام را با لب زیبا فشرد
برق حسرت تا دل بیگانه برد
7
داستان کودکان شد شعر من
نام احمد بر در هر خانه برد