غزل · احمد پروین
حیرت نامنتها
1
هزار دردم و درد آشنا ندارم من
بیا که طاقت بار جفا ندارم من
2
شهاب گم شده ام من در آسمان وجود
رهی به حیرت نا منتها ندارم من
3
ز شیشه بودن خود عاقبت چنین دیدم
که پیش سنگ دل دوست جا ندارم من
4
شنیده ام که دل و دین و عقل می خواهی
دوباره خواسته ای آنچه ندارم من