غزل · وحدت کرمانشاهی
غزل شماره ۲ - بگوی زاهد خودبین بادپیما را...
1
بگوی زاهد خودبین بادپیما را
که در باده، رهانید از خودی ما را
2
کسی که پا و سری یافت درد یار فنا
گزید خدمت رندان بیسر و پارا
3
اگرچه نقطه ز بایافت رتبه ی امکان
ولی بنقطه شناسند عارفان، بارا!
4
مکن ملامتم از عاشقی که نتوان بست
ز دیدن رخ خورشید چشم حربا را
5
ز کوی دوست مگر میرسد نسیم صبا
که پر ز نافه ی چین کرده کوه و صحرا را؟
6
کمینه چاکری ازبندگان پیر مغان
بیک اشاره کند زنده صد مسیحا را
7
روا مدار که هر دم بیادروی گلی
چو غنچه چاک زنم جامه ی شکیبا را
8
بصد فسانه و افسون نمی کند بیرون
رقیب از سر مجنون، هوای لیلا را
9
پیاله گیر که رندان به نیم جو نخرند
هزارساله ی طاعات زهد و تقوی را!
10
برو ز دست مده، گر وصال می طلبی
فغان و ناله و فریاد و آه شبها را
11
کسی بکنه کلام توپی بردوحدت
که یافت در صدف لفظ، در معنی را