غزل · وحدت کرمانشاهی
غزل شماره ۳ - آتش عشقم بسوخت خرقه ی طاعات را...
1
آتش عشقم بسوخت خرقه ی طاعات را
سیل جنون در ربود رخت عبادات را
2
مسئله ی عشق نیست در خور شرح و بیان
به که بیکسو نهند لفظ و عبارات را
3
دامن خلوت ز دست کی دهد آنکو که یافت
در دل شبهای تار، ذوق مناجات را
4
هر نفسم چنگ و نی از تو پیامی دهد
پی نبرد هر کسی رمز اشارت را
5
جای دهید امشبم مسجدیان تا سحر
مستم و گم کرده ام راه خرابات را!
6
دوش تفرج کنان خوش ز حرم تا بدیر
رفتم و کردم تمام، سیر مقامات را!
7
غیر خیالات نیست عالم و ما کرده ایم
از دم پیر مغان، رفع، خیالات را
8
خاک نشینان عشق، بی مدد جیرئیل
هر نفسی می کنند، سیر سماوات را
9
در سر بازار عشق، کس نخرد ای عزیز
از تو بیک جو، هزار کشف و کرامات را
10
وحدت ازین پس مده دامن رندان ز دست
صرف خرابات کن، جمله ی اوقات را