غزل · وحدت کرمانشاهی
غزل شماره ۶ - تا نشویید بمی دفتر دانایی را...
1
تا نشویید بمی دفتر دانایی را
نتوان پای زدن عالم رسوایی را
2
آنکه سر باخت بصحرای هوس میداند
که چه سود است بسر، این سر سودایی را
3
سرنوشت ازلی بود که داغ غم عشق
جای دادند بدل، لاله ی صحرایی را
4
برواز گوشه نشینان خرابات را بپرس
لذت خلوت و خاموشی و تنهایی را
5
دعوی عشق و شکیبا، ز کجاتا بکجا
عشق درهم شکند پشت شکیبایی را
6
نیست جاییکه نه آنجاست، ولیکن جویید
در دل خویشتن آن دلبر هر جایی را
7
بروای عاقل و از دیده ی مجنون بنگر
تا ببینی همه سو، جلوه ی لیلایی را
8
یافتم عاقبت این نکته کزو یافته اند
دلفریبان همه سرمایه ی زیبایی را
9
وحدت از خاک در میکده ی وحدت ساخت
سرمه ی روشنی دیده ی بینایی را