غزل · وحدت کرمانشاهی
غزل شماره ۱۴ - عشق بیکسو فکند پرده چو از روی ذات...
1
عشق بیکسو فکند پرده چو از روی ذات
شد ز میان غیر ذات، جملۀ فعل و صفات
2
هر من و مائی که هست میرود اندر میان
چونکه بآخر رسید، سلسله ی ممکنات
3
دست ز هستی بشوی، تا شودت روی دوست
جلوه گر از شش جهت، گرچه ندارد جهات
4
همرهی خضر کن، در ظلمات فنا
ورنه بخود کی رسی، در سر آب حیات
5
هر که به لعل لبش، خضر صفت پی برد
یافت حیات ابد، رست ز رنج و ممات
6
سر بارادت بنه در قدم رهروی
کز سخن دلکشش، حل شودت مشکلات
7
بعد چهل سال زهد، وحدت پرهیزگار
ترک حرم کرد و گشت، معتکلف سومنات!