غزل · وحدت کرمانشاهی
غزل شماره ۲۱ - زاهد! نشسته دست ز تن، جانت آرزوست...
1
زاهد! نشسته دست ز تن، جانت آرزوست
جان را فدا نساخته، جانانت آرزوست؟
2
می ناچشیده، حالت مستانت آرزوست
رسوا نگشته، حلقه ی زلفانت آرزوست؟
3
نآزرده پای در طلب از زخم نیش خار
سیر گل و صفای گلستانت آرزوست؟
4
چون کودکان بیخبر از راه و رسم عشق
روز وصال، بی شب هجرانت آرزوست؟
5
بیرون نکرده دیو طبیعت ز ملک تن
اهریمنا! نگین سلیمانت آرزوست؟
6
از خسروان ملک بقاء خلعت وجود
بی ترک برگ عالم امکانت آرزوست؟
7
نآورده رو بمقصد و ننهاده پا براه
قرب مقام و قطع بیابانت آرزوست؟
8
یوسف صفت، نگشته بزندان غم اسیر
شاهی مصر و ماهی کنعانت آرزوست؟
9
یکره کمر نبسته بخدمت، چو بندگان
همواره قرب حضرت سلطانت آرزوست؟
10
وحدت خیال بیهده تا کی؟ عبث چرا
حور و قصور و کوثر و غلمانت آرزوست؟