غزل · وحدت کرمانشاهی
غزل شماره ۲۲ - دوشینه سخن از خم آن زلف دوتا رفت...
1
دوشینه سخن از خم آن زلف دوتا رفت
دل بسته ی او گشت و روان از بر ما رفت
2
گویند جدایی نبود سخت، ولیکن
بر ما ز فراق تو چه گویم که چه ها رفت؟!
3
طوفان تنوری که ازو مانده اثرها
آن خون دلی بود که از دیده ی ما رفت!
4
از آمدن و رفتن دلبر عجبی نیست
از راه وفا آمد و از راه جفا رفت
5
بودش لب لعل تو تمنا گه حیوان
چون خضر و سکندر ز پی آب بقا رفت
6
تا لب بنهد بر لب بلقیس و سلیمان
هدهد چو صبا بیخبر از او به سبا رفت
7
زاهد سوی میخانه شو و صومعه بگذار
تا خلق نگویند که از روی ریا رفت
8
می خوردن ما روز ازل خود بنوشتند
هان بر قلم صنع، مپندار خطا رفت
9
مجنون صفت ارشد بسر کوی خرابات
وحدت بگمانم که هم از راه دعا رفت