غزل · وحدت کرمانشاهی
غزل شماره ۲۵ - خواجه آنروز که از بندگی آزادم کرد...
1
خواجه آنروز که از بندگی آزادم کرد
ساغر می بکفم داد و ز غم شادم کرد
2
خبر از نیک و بد عاشقیم هیچ نبود
چشم مست تو درین مسئله استادم کرد
3
روی شیرن صفتان در نظر آراست مرا
ریخت طرح هوس اندر سرو، فرهادم کرد
4
عاقبت بیخ و بن هستی ما کرد خراب
آن کرم خانه اش آباد، که آبادم کرد
5
رفت بر باد فنا گرد وجودم آخر
دیدی ای دوست که سودای تو بر بادم کرد
6
بسکه فرهاد صفت ناله و فریاد زدم
بیستون ناله و فریاد ز فریادم کرد
7
بودم از صفه ی رندان خرابات ولی
قسمت روز ازل، همدم زهادم کرد
8
وحدت آن ترک کماندار جفاجو آخر
دیده و دل هدف ناوک بیدادم کرد