غزل · وحدت کرمانشاهی
غزل شماره ۳۳ - زاهد خودپرست کو، تا که ز خود رهانمش...
1
زاهد خودپرست کو، تا که ز خود رهانمش
درد شراب بیخودی از خم هو، چشانمش؟
2
گر نفسم باو رسد در نفسی، بیک نفس
تا سر کوی میکشان، موی کشان کشانمش!
3
زهد فروش خود نما، ترک ریا نمی کنند
هرچه فسون دمیدمش، هرچه فسانه خوانمش
4
هرچه بجز خیال او، قصد حریم دل کند
در نگشایمش برو، از در دل برانمش
5
گر شبکی خوش از کرم، دوست درآید از درم
سر کنمش نثار ره، جان بقدم فشانمش