غزل · وحدت کرمانشاهی
غزل شماره ۳۸ - تا چند سرگران ز مدار جهان شوم...
1
تا چند سرگران ز مدار جهان شوم
تا چند از مدار جهان سرگران شوم
2
در بین ما و دوست بجز خود حجاب نیست
آن به که بگذرم ز خود و از میان شوم
3
زندان تن گذارم و این خاکدان دون
در اوج عرش، یوسف کنعان جان شوم
4
از خاکیان و صحبت ایشان دلم گرفت
یک چند نیز همنفس قدسیان شوم
5
با طایران گلشن قرب جلال دوست
این دامگه گذارم و هم آشیان شوم
6
سودی نبخشدم سخن واعظ و فقیه
تا چند سال و مه ز پی این و آن شوم
7
آن به که نشنوم سخن این و آن بگوش
وز چاکران حلقه ی پیر مغان شوم
8
شاید بدین سبب کندم بخت یاوری
در بزم دوست محرم راز نهان شوم
9
وحدت! حبیب گر بخرامد بباغ حسن
د رگوهر سخن برهش درفشان شوم