غزل · وحدت کرمانشاهی
غزل شماره ۴۱ - با توسن خیال بهر سو شتافتیم...
1
با توسن خیال بهر سو شتافتیم
از دوست، غیر نام و نشانی نیافتیم
2
دلبر نشسته در دل و ما بیخبر ازو
بیهوده کوه و دشت و بیابان شتافتیم
3
گفتیم ترک صحبت ابنای روزگار
مردانه وار روی دل از جمله تافتیم
4
معلوم شد که میکده و خانقه یکی ست
این نکته را چو اصل حقیقت شکافتیم
5
شدعاقبت کفن بتن آن جامه ای که ما
از پود مهر و تار وفای تو یافتیم
6
یلکره عدم شدیم پس از مشرق وجود
خورشید وار بر همه آفاق تاختیم
7
وحدت اگرچه در سخن سفته ای ولیک
کوتاه کن که قافیه دیگر نیافتیم