غزل · وحدت کرمانشاهی
غزل شماره ۴۴ - ز خود گذشتم و گشتم ز پای تا سر او...
1
ز خود گذشتم و گشتم ز پای تا سر او
شد از میان منی و جلوه کرد نحن هو
2
من از میان چو شدم دوست در میان آمد
مه آشکار شود ابر چون شود یک سو
3
ز یمن عشق شبم را نمود چون شب عید
هلال وار چو بنمود گوشه ی ابرو
4
بیا بیا که بیاد تو آنچنان مستم
که مست میشود از من شراب و جام و سبو
5
بخویش هرچه نظر میکنم تو می بینم
که خالی از تو نبینم بخویش یکسر مو
6
فضای سینه شد از سر غیب مالامال
ولی بکس نتوان گفت رازهای مگو
7
بحسن خلق بیارای خود که ره ندهند
بکوی دوست کسیرا که نیست خوی نکو
8
به نیش هجر گرت سینه چاک گشته منال
که عاقبت شود از رشتۀ وصال رفو
9
بیان عشق ز یک نکته بیشتر نبود
رضای دوست چو خواهی مراد خویش مجو
10
حقیقت ار طلبی خواجه در طریقت کوش
ولی خلاف شریعت مپوی یک سر مو
11
قدم ز وادی کثرت کسی نهد بیرون
که سوی کعبۀ وحدت چو وحدت آرد رو