غزل · وحدت کرمانشاهی
غزل شماره ۴۵ - بعقل غره مشو تند پا منه در راه...
1
بعقل غره مشو تند پا منه در راه
بگیر دامن عشق و ز صبر همت خواه
2
عیان در آینه ی کاینات حق بینید
اگر بچشم حقیقت در او کنید نگاه
3
بغیر پیر خرابات و ساکنان درش
ز اصل نکته ی توحید کس نشد آگاه
4
رسد بمرتبه یی خواجه پایه ی توحید
که عین شرک بود لا اله الا الله
5
گر آفتاب حقیقت بتابدت در دل
دمد ز مشرق جانت هزار کوکب و ماه
6
ز روی زرد و لب خشک و چشم تر پیداست
نشان عشق چه حاجت بشاهدست و گواه
7
بکیش اهل حقیقت جز این گناهی نیست
که پیش رحمت عامش، برند نام گناه
8
مگر بیاری عشق ای حکیم ورنه بعقل
کسی نیافته برحل این معما، راه
9
چرامقیم حرم گشت شیخ جامه سپید
شد از چه معتکف دیر، رندنامه سیاه
10
گرت هواست که بر سر نهند افسر عشق
گدائی در میخانه کن چو وحدت شاه