غزل · شیون فومنی
می خزی در پس اوهام
1
ای دوست که ظرفیت دریا داری
تو به اندازه ی تنهایی من جا داری
2
می شود از ستم ثانیه ها در تو گریخت
غفلت قله فراموشی صحرا داری
3
هرچه جاریست پر از سرکشی سایه ی توست
خلوت نخلی و از زمزمه خرما داری
4
همه با اهل نظر چشم تو جز راست نگفت
نفسی شسته تر از آینه ی ما داری
5
آسمانگیر تر از پنجره بودیم و گذشت
مگرم باز به پرسیدن گل واداری
6
به دو چشمت که در آیینه ی آفاق خیال
مثل پرواز دو گنجشک تماشا داری
7
در منش ریز که چون جام، تمامی دهنم
در سبوی نفست خلسه دوبالا داری
8
می خزی در پس اوهام همه کودکی ام
هله خلخال مه خاطره در پا داری
9
مدد از باطن آن پیر بگیرم که ستوده
آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری