غزل · شیون فومنی
پر از پرم چو قاصدک
1
بلور زاد برف تن _ که جبهه می گشایی ام
عبور از چه کرده ای که شیشه می نمایی ام
2
شراب گونه می زنی ره تجرد مرا
به تشنه ی تبسمی چه گرم می ربایی ام
3
نه خاک می تواندم به خود کشد نه آسمان
پر از پرم چو قاصدک_تو,بال می گشایی ام
4
نسیم نرم دامنت مرا ز جای برده است
اگر چو خاک راه تو هوایی ام هوایی ام
5
نه عطر آب می دهم,نه بوی تند تشنگی
کجاست زادگاه من,کجایی ام کجایی ام!!
6
چه بند می گشایی از قناری صدای من
که تا بهار دیگری نمی برد رهایی ام!
7
پس نگاه بدبده, به ماه چشم بسته ام
به خواب کشتزار من,شبی بیا طلایی ام
8
به هفت بند نای نی نهفته بغض مثنوی
بدم چو روح مولوی به ساز همنوایی ام
9
بدم به خیزران من که بی نوازش لبت
به ناله از شکستنم به شیون از جدایی ام!