غزل · شیون فومنی
ساز خاموش
1
دشتهارا_سوار بایدو نیست
شیهه ای در غبار باید و نیست
2
خفته روح جرقه در باروت
غیرت انفجار باید و نیست
3
خواب پسکوچه های مستی را
نعره جانشکار باید و نیست
4
بغض شب در گلوی تلخ من است
هق هقی غمگسار باید و نیست
5
تا نمیردصدای بدعت باغ
غنچه ای پای خار باید و نیست
6
بر سپیدار عاشقانه پیر
عشق را یادگار باید و نیست
7
پاره های تبسم گل را
مومیای بهارباید و نیست
8
یا شب چیره یا تسلط نور
صحنه کار زار باید و نیست
9
ساز خاموش شب نشینان را
زخمه ای سازگار باید و نیست
10
در کویر شقاوت خورشید
تشنه را سایه سار باید و نیست
11
زخمم از کهنگی پلاسیده است
التیامی به کار باید و نیست