سایر · کامبیز صدیقی کسمایی
تجاهل
1
مزرعه می گوید:
2
«ریشه کن تا بشود هرزه علف هایم، نیست
3
یک وجین گر اینجا؟»
4
و سپس در دل تاریکی شب
5
به من و تو- به تو و من- ای دوست!
6
با چه امید عبث می نگرد!
7
8
ما که تنبل هستیم
9
ما که در فکر فریب خود و این مردم آبادی خویش
10
زیر لب می گوییم:
11
- «ما چرا می باید...؟»
12
و تجاهل آنگاه:
13
- «مزرعه با ما نیست».