مثنوی · بهرام سالکی
۱۱ - طبع انسان طالب وهم و گمان
1
2
طبع انسان ، طالب وهم و گمان
بر خرافه ، عقل او شد نردبان
3
از توهم ، لعبتی پرداختن (۱)
پس ز جهل از آن خدایی ساختن
4
می دمد در خیکی از اندازه بیش
پس به حیرت افتد از مخلوق خویش
5
بس کند تلقین خویش و دیگران
تا که کاهی را کند ، کوهی گران (۲)
6
خود چو این اوهام را باور نمود
پیش پای او بیفتد در سجود
7
از سنایی ، طرفه مضمونی شنو (۳)
تا ازو پندی نیاموزی ، مرو
8
خود به دست خود کشیدی نقش دیو
پس ز ترس چهره اش کردی غریو (۴)
9
10
*****************************
11
۱ - لعبتی پرداختن : بازیچه ای درست کردن
12
۲ - گران : عظیم ، بزرگ
13
۳ - طرفه : نو - جالب - خوشایند
14
۴ - غریو : بانگ و فریاد - فغان
15
خود به خود ، نقش دیو می کردند ...... پس ز ترسش غریو می کردند ( سنایی غزنوی )
16