غزل · اِ لیـــار (جبار محمدی )
در غم هجران
1
چه کند باغم هجران تو این بلبل جان
کی سرآید به سرا پرده ی غم دور زمان
2
دل اگر باده زجام تو نگیرد؛ چه کند
بی تو جانی نبرد؛ چونکه تویی چشمه ی جان
3
پیر هجران شده ام؛ منتظرم باد صبا
ازتو آرد خبری؛ یابم ازآن، بخت جوان
4
دلبرا! این دلم افگار می آلوده ی توست
چون که این قامتم اندر غم تو گشته کمان
5
خواب غفلت بپرد از سر عال م به دمت
بی تو بیدار نگردد دل از این خواب گران
6
کرده ام نذر اگر آیی به سر کوی دلم
سر به قربانگهت آرم؛ بهلم شور جهان
7
چشم دل بر لبه ی تیغ حیات آور توست
که برآیی ندهی از دم آن، بر وی امان
8
هان! مبادا به ترحم نگری بردل من
بگذری زاین طلب آن سر سودایی آن
9
هرکه جان برلب جوی کرم کوی تو برد
می کند ازتن خود، خرقه ی چرکین گمان
10
بار عشق ار بنهی گرده ی الیار، برد
طاقتش طاق شود گر ببرد فیل دمان