غزل · اِ لیـــار (جبار محمدی )
صفحه ای از حشر و نشر
1
چون گل آمد صحن بستان؛ محشری بر پا نمود
صور اسرافیل بلبل هم در آن غوغا نمود
2
نغمه ی بلبل چو شور افکن شد اندر باغ گل
چشم عالم را به نور دلبری بینا نمود
3
عشق گل، درجان بلبل در زمستان هم نمرد
بلبل اندر شاخ سنبل راز خود افشا نمود
4
شد نمادی از قیامت رجعت گل در زمین
یاد احوال قیامت را به دل احیا نمود
5
از کتاب خلقتش، اوصفحه ای از حشر و نشر
با سر انگشت طبیعت، پیش رویم وانمود
6
آنچه دل در باد غفلت داده بود از دست خود
اندر آیین بهاران اینچنین پیدا نمود
7
درهیاهوی زمستان جهان از دلبرم
این دلم را عشوه ای، چون بلبل شیدا نمود
8
هان! برون افتد به محشر از پس هر پرده ای
آنچه الیار اندر این دنیا به دل اخفا نمود