غزل · اِ لیـــار (جبار محمدی )
درمان غم
برخدا بسپرده ام دل در دل طوفان غم
گر چه هردم آورد هیجا، همی گردان غم
کینه ها چون برف بهمن می نشیند بام دل
تا بسازد سینه ام را عرصه ی جولان غم
عمری اندر دام ظلمت، دربیابان ضلال
سینه ام شد چون سپر، آماج هر پیکان غم
می دمد ابلیس هر دم بر دل از باد هوس
تامزین سازد اندر چشم دل، ایوان غم
هان! بسابد جان و ایمان را بسی ابلیس دون
گه به سوهان هوا وگاه با سوهان غم
برده دندانش فرو اندر جگر در جان من
من برآنم تا کنم از ریشه این دندان غم
من به دست آرم یلی از عشق دلبردر دلم
تا برون سازد ز دل، اوهام سرگردان غم
گر ببندی دل بدین دنیا، مشو آسوده از
دست بازی ها که می آرایدت شیطان غم
گر پناه آری خدا را، می شود در سایه اش
گوی امیدی بری از بازی چوگان غم
عشق و ایمان و توکل رهنمای شادی است
شادی از دل،آتشی باشدکه سوزد جان غم
گر بکاری نیکی اندر مزرع اخلاص و عشق
حاصل آید مر تو را سرمایه از درمان غم
کس گشاید برگی از دیوان الیار ار کنون
می زداید از دلش، برگ و بر دیوان غم