غزل · اِ لیـــار (جبار محمدی )
در آرزوی شهر فضیلت
یک شب دلم هوای شهر فضیلت افتاد
درد زمانه را او، در فکر حیلت افتاد
گشتم منادی حق در شهر شب پرستان
آیینه ی دلم را میخانه خلوت افتاد
دادم پیام رحمت، در شرح آرزوها
تبلیغ عشق و مستی در چرخ مدت افتاد
هر کاو که زر به دست و زوری به بازوان داشت
چاقوی حرص و زورش برسنگ حدت افتاد
انصاف و دلگشادی هرروزه رنگ خود باخت
بازار کم فروشی در رنگ شدت افتاد
چشمان شب ستایان، حتی سران دانش
چون طالبان دنیا بر زرق ثروت افتاد
جمعی منادی دین، قومی مرید جاهل
بی بهره از حقیقت در چنگ غفلت افتاد
شیخی که می شمردش شب سکه ی عبادت
از طوق حق در آمد دربند شهرت افتاد
پود ریا و تار زهدی به تن تنیده
با اینچنین قبایی در دام شهوت افتاد
این مردمان خاطی بینندگان کورند
هر کس بگونه ای شد و اندر ضلالت افتاد
فریاد بی جوابم درصخره ها فرو خفت
نامد کسی به سویم جانم به فکرت افتاد
هر کس به طعنه می گفت ناید تورا خریدار
بیهوده جان و رویت در گرد زحمت افتاد
کمتر کسی نیالود منقار جان به مردار
پس در شمار خوبان توصیف قلت افتاد
آمد سروش غیبی در گوش جان من گفت
کار جهان از اول اینگونه عادت افتاد
آلوده گر نگشتی در این فضای مسموم
آسوده شو که جانت در آب رحمت افتاد
روزی رسد به انسان این جامه ی سعادت
روزی که آرزویت در جام رویت افتاد
الیار اگر برآنی کاین آرزو ببارد
جهدی کن از دل وجان شاید که نصرت افتاد