غزل · اِ لیـــار (جبار محمدی )
تجلی جانان
مرا دردی گران بر جان زناز دلبر آمد
به محراب دلم مهرش چو ماهی انور آمد
چه داد امشب به دل جانان، چنین خوابم برآشفت
که سودایی سرم گویا ز راهی دیگر آمد
چکانید از می نابی دلم را صیقلی داد
مس جانم به اکسیر دلاویزش زر آمد
بدادم قرب و قدری زآن شراب آسمانی
گشودم چشمه ای بردل مدامش عنبر آمد
مرا دیگر چه حاجت بر تمنایی ز اغیار
چرا کاندر قیاسش غیر جانان اصغر آمد
به هر جا بنگرم اندر نگاهم جلوه ی اوست
به ساز تار مویش جان برفت و بی سر آمد
دلم را در خیام جلوه های ماه رویش
شن کویش به هر گامی به پا چون گوهرآمد
ندیدم گلشنی را بهتر از گلزار جانان
مرا تا منزل جانان هزارش رهبر آمد
طواف دل کنید از جان به طوق عشق ورزی
که دل را دل به کوی کعبه ی دلبر در آمد
نیابد ره به گلزاری ز بستان دو عالم
کسی کاو بر حریم دل به گرز و خنجر آمد
طلاقش میدهد روزی به چوب بی وفایی
هر آن کاو را زر دنیا به دل چون شوهر آمد
به بازار هوس جانم ز هر سو در خطر بود
مرا دل رحمی جانان درآنجا سنگر آمد
به تصدیق آوری دل را تو الیار! ار بدانی
که عشقش کشتی جان را به طوفان لنگر آمد