غزل · اِ لیـــار (جبار محمدی )
کاخ بهاران
1
درهیاهوی خزان من مویه ی گل دیده ام
گرد غم را بر رخ زیبای بلبل دیده ام
2
گر فلک دستار رحمت را ببندد بر سرم
دانه ی امید در سیمای سنبل دیده ام
3
آسمان طرفی نبندد ازره غارتگری
بند ناف ظلم را من تا ابد شل دیده ام
4
گر چه دی را بر گلستان آورد پاییز غم
من هم آن را تا بهار گل نشان پل دیده ام
5
من بهار عشق و ایمان را در این دار جفا
در علی آن تک سوار و شاه دلدل دیده ام
6
گرچه پاییز از خزان می گسترد خوان ستم
پیکر ظلم و ستم را پای در زل دیده ام
7
گر چه در ظاهر ستم پا شد به دنیا بذرخود
درنهایت ظالمان را آسمان جل دیده ام
8
کن حفاظت از گل امید اندر سینه ات
دشمن گل را در این دنیا بسی خل دیده ام
9
بردر کاخ بهاران خیمه زن الیار! تو
چون زمستان را به شوکت، گرد کاکل دیده ام