غزل · اِ لیـــار (جبار محمدی )
آب بقا
1
اندر اقلیم فنا آب بقا می جویم
روزنی بر جهش از دار فنا می جویم
2
دلم آشفت از این شهره ی بازاری من
چون ندانست از این شهره چه ها می جویم
3
آسمان لایتناهی است در آیینه ی عشق
من چرا بر در بیغوله خفا می جویم
4
خام ابلیس شدم تا لبه ی چاه سقوط
جان خود از لب این ورطه رها می جویم
5
خسته از توسنی نفسم و تزویر و ریا
از فضای دم جانانه هوا می جویم
6
این جهان عشوه در آورد وکلاهم بربود
ای عجب! اینکه ز مکار وفا می جویم
7
تا دل از هرزگی آرم به ره عشق وکمال
روشنایی ز تفاسیر صفا می جویم
8
تا بیارایمش این دل ببرم خانه دوست
خوشه چینم در خوبان و حنا می جویم
9
این جهان فانی و عقبی به بقای ابدیست
من خلود از در رضوان خدا می جویم
10
آرزویی ز دل خسته ی الیار بخاست
بعد از این از در میخانه نوا می جویم