غزل · اِ لیـــار (جبار محمدی )
سودای خیال
1
شمع شد جان من اندر شب سودای خیالت
ذوب شد همچو یخی از تب گرمای خیالت
2
خنجرت گر بشکافد قفس جان مرا؛ وه!
ندرد در دل من پرده ی دیبای خیالت
3
گرچه از محضر رویت نشدم باده بنوشی
می رسد سهم دلم از ره درهای خیالت
4
آب گردد به دلم قند فراوانی اگر من
بنیوشم سخنی از لب زیبای خیالت
5
می رسد قطره ی جانم سر آن چشمه ی جودت
جان بر افشانم اگرمن به کف پای خیالت
6
چهره آراید اگر کس چو عروسی دوجهان را
هرگز اندر دل وجانم نرود جای خیالت
7
روشن آمد دلم از تنگه ی تاریک جهانی
روشنایش اثری زآن ید بیضای خیالت
8
هر شب از فرقت رویت، بدمد ناله زدل، زآن
می سرایم غم جانم به الفبای خیالت
9
کی نهی پای مبارک به در خانه ی دل، تا
بینم آن را که ندیدم همه رویای خیالت
10
دل الیار گرفته است سراغت همه عمرش
پا نهاده است به هر جا پی آوای خیالت