غزل · اِ لیـــار (جبار محمدی )
اشارت جانان
1
مرا اشارت جانان به راه کا م آورد
دلم به عنبر مویش به کام دام آورد
2
کشیدم او به پی اش سوی مکتبی از عشق
به عشوه ای لب جان، برشراب جام آورد
3
فراغتی ز فروغش به چنگ جان افتاد
دلم به دست خود از دامن حطام آورد
4
دلم به پیچ و خم دهر بس پریشان بود
به شکری زلبش، دل به انسجام آورد
5
دلم زپرده ی ظلمت نشانه بیرون برد
چو آفتاب خود اندر دلم به بام آورد
6
نشانه ای نبد اندر زمانه از نامم
مرا به خلعت عشقش به مهد نام آورد
7
چه ها کشید دل اندر درون جان؛ الیار!
دمی که باد صبا از برش، پیام آورد