غزل · اِ لیـــار (جبار محمدی )
بلائی
1
من ز روز خلقت آدم بلائی گشته ام
با حسین از کربلا من کربلائی گشته ام
2
خون هابیلم به دامن، تیغ حق اندر کفم
فرق سرآغشته بر خونم، طلائی گشته ام
3
درصف یکتا پرستان، همره هابیل و نوح
هم به قرآن و ید بیضا، جلائی گشته ام
4
هان! علمدار صف آزادگان باشد حسین
من ز رنگ خون او، سرخ و سمائی گشته ام
5
من سوار کشتی حقم، حسینش ناخدا
در میان موجی ازخون، ماورائی گشته ام
6
ازتبار ایل حقم ز آن شدم الیار آن
جان فشانم راه حق را، زآن خدائی گشته ام