غزل · اِ لیـــار (جبار محمدی )
حق پرست
1
دیشب به خواب نوشین، چشم از جهان ببستم
ساقی به پیشم آمد، بگرفت شست دستم
2
بر حلقه ی مریدان گفتا خوش آمدی جان
پرسیدم از چه رویی، من مست مست مستم
3
بردم به باغ رضوان آن ساقی خدایی
در جمع خوبرویان، یک ساعتی نشستم
4
آنجا به دل روان شد نور خدای باقی
نا گه زفرط شادی، پیمان غم گسستم
5
پی بردم از ته دل باشد حجاب حایل
بین خدا و انسان، آن این که من من استم
6
نور خدا همیشه، در هر کجا عیان است
بستم به روی خود در، آن در که خود پرستم
7
هان این جهان نباشد، جز دار فتنه برما
خوش بر کسی که گوید از دام جان برستم
8
جولانگه شیاطین باشد سرای دنیا
در جنگ بی امانم، دیگر زدل نخستم
9
در دار غم تو الیار! ار دل بر او ببندی
گویی سپاس او را، کز راه حق نجستم