کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

تجلی یار

1

در تار و پود جانم نور خدا عیان است

در کنج خلوت دل ز او گنجی ارمغان است

2

هر کاو که دارد از دل، میلی به صید جانش

زآن سو خدنگی از او در چله ی کمان است

3

در بیشه زار عالم،گر گم شود دل من

می رم به سوی جانان، آنجا ازاو نشان است

4

از جان ودل گشایی،گر دیده ی بصیرت

بینی به ذره او را، هم آنچه کهکشان است

5

از شوق جان ورغبت، با اندکی تامل

دریابی اینکه دلبر، در جان و هم جهان است

6

ذرات عالم از جان، در سجده گاه اویند

صد وای و وای وافسوس، بر آنکه در گمان است

7

او لا شریک ویکتا، هم حی لایموت است

هر کاو ستاید او را، خوشبخت و در امان است

8

پروردگارجانم، روشنگر جهانم

باشد خدای قادر، کاو ظاهری نهان است

9

هر کاو ز دور گردون گیرد نشان عبرت

یابد ره سعادت از او که لامکان است

10

برگیر جان الیار در هاله ای ز رحمت

بر پیش خود خدایا! کز غصه در فغان است

متن شعر کپی شد.