غزل · اِ لیـــار (جبار محمدی )
مهر محبت
نزد بهاران شدند بلبل و سرو چمان
تا که بخواهند از او پا نهد اندر جهان
خوان طرب گسترد بهر طبیعت اگر
خیل گهر بار ابر آوردش آسمان
مژده ی رحمت رسید ز ابر بهاری کنون
در پی گل بلبلان، هم شده آب روان
جلوه گری گر کند گل ز جمالش به باغ
بلبل سرمازده گیرد از او ارمغان
دره و دشت و چمن زنده کنون با بهار
رقص گل آغاز شد بلبل از آن شادمان
مهر بهاری دهد، شادی و روح وجمال
گیرم از او عبرتی تا بگشایم زبان
جمله بگویم که ای کودک و پیر و جوان
بر همه تابید از آن مهر دل اندر زمان
نغمه سرایان اگر غنچه گشایی کنند
خنده برآرند بر، محفل غم دیدگان
فربه و شاد و چران، می شودش گوسفند
نغمه ی نی گر بود بر لب جان شبان
رسم خدایی بود، گر طرب آرد کسی
بر دل غم دیده ای یا به دل خانمان
همچو بهاران تو نیز، بقچه ی غم را ببند
دست ضعیفان بگیر، تا که شوی پهلوان
سفره ی شادی گشا، پیش رخ بندگان
گردن خودکامگی بشکن و بگریز از آن
ساز محبت بزن، قطره ی رافت چکان
ای که تو خود طالبی، رحمت حق را به جان
هر که به کوی جهان گوهر مهرش بریخت
بر سر پیشانی اش مهر محبت، نشان
راه تو الیار اگر راه محبت بود
جمله برآری به کف، هردل پیر و جوان