غزل · اِ لیـــار (جبار محمدی )
تجلی یار
در تار و پود جانم نور خدا عیان است
در کنج خلوت دل ز او گنجی ارمغان است
هر کاو که دارد از دل، میلی به صید جانش
زآن سو خدنگی از او در چله ی کمان است
در بیشه زار عالم،گر گم شود دل من
می رم به سوی جانان، آنجا ازاو نشان است
از جان ودل گشایی،گر دیده ی بصیرت
بینی به ذره او را، هم آنچه کهکشان است
از شوق جان ورغبت، با اندکی تامل
دریابی اینکه دلبر، در جان و هم جهان است
ذرات عالم از جان، در سجده گاه اویند
صد وای و وای وافسوس، بر آنکه در گمان است
او لا شریک ویکتا، هم حی لایموت است
هر کاو ستاید او را، خوشبخت و در امان است
پروردگارجانم، روشنگر جهانم
باشد خدای قادر، کاو ظاهری نهان است
هر کاو ز دور گردون گیرد نشان عبرت
یابد ره سعادت از او که لامکان است
برگیر جان الیار در هاله ای ز رحمت
بر پیش خود خدایا! کز غصه در فغان است