غزل · اِ لیـــار (جبار محمدی )
بند مرصع
ای فلک! افسون گردانت غم ما را فزود
روزنی هم بهر عبرت از برای ما گشود
گرچه بازیهای این دهرم کمر خم می کند
زینت رویایی اش گاهی دل ما را ربود
ای فلک زنجیر و بندت بس مرصع کرده ای
تا در آری بر اسارت، غافلان را زود و زود
عشوه ها می بافی اندر دار فانی آن قدر
تا کشانی دام ذلت چون عروسان حسود
این جهان،آرایشش، بهر فریب است ای کسان
هان نقابش دل فریب است اندرونش همچو دود
جان کنی در قعر چاه پستی و تاریک نفس
گر نسازی این جهان را نردبانی بر صعود
تا رهاند عاشقان را ز این همه گرداب دون
تار عبرت می نوازد بس خدا، از روی جود
گوش جان بسپار بر صوت حزین مرگها
زنگ رحلت، زنگ بیداری بود از خواب سود
هرکه با دندان تقوی بر گشاید بند جان
سربه تعظیم خدای آرد مدام اندر سجود
آسمانی می شود اندر زمین خاکی، او
می رهد جانش ز تزویر جهان، از هر چه بود
کوفتم این آسیاب سنگدل، ای دوستان
تا که الیارش نبردارد نقاب، اندر سرود