غزل · اِ لیـــار (جبار محمدی )
شهره آسمانی
شهره ی آسمانی گم شده درزمین منم
در صف عاشقان او چهره ی برترین منم
برده فرشتگان همه سجده به امر حق براو
وآنکه بدو خلافتش داده در این زمین منم
آنکه در آفرینشش، گفته خدای لامکان
بر خود وآفریده اش، به به و آفرین منم
نیکم اگر به بند او سربنهم زبندگی
ورنه سری هوائی ام، آفت داد و دین منم
آنکه رجیم درگهش کرده بر او کمین و هم
تا به قیامتش براو برده کمان کین منم
داده خدای حق مرا، گوهر عشق و معرفت
گرنه دلی بیاورم، گمره دل حزین منم
شربت وصل اخروی، لذت هجر دنیوی
معرفتی بیابم ار، صاحب آن و این منم
کل جماد و جان وگل، مومن ودر ستایشش
جمله زخیل حامدان، افسر مومنین منم
از در اختیار اگر، ره نبرم به کوی او
در ستمی بزرگم و اسفل سافلین منم
سر زملک بر آورم، گر شوم از مقربون
می شوم از بهشتیان، خالد آن برین منم
او شده خالق جهان صاحب کون و هر مکان
حاصل جبر و اختیار آمده بر جبین منم
گر بود الیار! تو را دست عنایتی به سر
ره بود ادعا کنی، بر گهرش امین منم