غزل · اِ لیـــار (جبار محمدی )
محمد (ص)
1
زمانه را نفسی تازه از حجاز آمد
به قبله گاه جهانی چو سرو ناز آمد
2
چو لاشه ای شده بود این جهان در ظلمت
تو گوئیا به تنش روح رفته باز آمد
3
به گرد شب همه بت های شب پرستان بود
برای چیدن بت ها به حرص و آز آمد
4
شبی که خلوت خوبان به گرد مه بد بود
به غمزه ای ز مه مهتران مجاز آمد
5
به نور حکمت و تدبیر آسمانی او
اساس بتکده اندر نظر مجاز آمد
6
به سنگ خوبی احمد پلیدی ابلیس
به پای چوب ترازو چه همتراز آمد
7
هر آنکه دعوت او را ز جان و دل بخرید
به تاج نصرت ایزد چه سرفراز آمد
8
به بام هستی عالم نهاد پای وجود
هر آنکه عشق محمد بر او جواز آمد
9
به باغ معرفت عترت محمد چون
برفت مرغ دلم، بر فراز غاز آمد
10
چه رتبتی به از اینت، که جان تو الیار!
به درگه شه محمود دین ایاز آمد