غزل · اِ لیـــار (جبار محمدی )
خاتم اندیشه
یک شب نمودم سیر جان در عالم اندیشه ام
عشق آمد اندر جان من شد خاتم اندیشه ام
دل در وجودم خانه شد بر مقدم دلدار من
جامی گرفت از معرفت جام جم اندیشه ام
چون قطره ی افکار من افتاده در جویی ز عشق
خواهد شدن بر نقطه ای کانجا یم اندیشه ام
با عشق جانان این دلم در ظلمت زندان تن
گردد رها از هاله ی پیچ و خم اندیشه ام
ذکرش به فکر آغشته ام زآن می سرایم نغمه ای
سازد مرا چون بعد از این زیر و بم اندیشه ام
چون ناف آهوی ختن گردد معطر خوی من
گر عشق جانان باشدا هم و غم اندیشه ام
عمری نکردم همرهی امشب بر او دادم رهی
تنها نمی مانم دگر چون همدم اندیشه ام
گر فکرم آرد گوهری آن را نهم بر خوان دل
هرگز نباشد خستی من حاتم اندیشه ام
هان! ای برادر یک دمی گوش ار دهی بر شعر من
انگشت صحت می نهی من آدم اندیشه ام
الیار! اگر ناآوری افکار نو در دفترت
شعرت بگردد مجلسی بر ماتم اندیشه ام