غزل · اِ لیـــار (جبار محمدی )
ای معلم
بر دم دروازه ی حکمت تو گوش آورده ای
خوان تعلیم و تعلم را تو نوش آورده ای
ای معلم! غم نشین غم نشانی در جهان
و اندرین ره عشق خود را گل فروش آورده ای
بر سر نامردمی های زمان بر آتشت
دیگ جان بنهاده و خونت به جوش آورده ای
تا به هم ریزی حصار عنکبوت جهل را
کاکل اندیشه را بهر خروش آورده ای
گشته ای معیار پاکی اسوه ی ایثار و عشق
چون که افساری لب نفس چموش آورده ای
هر دل افسرده را با مهر درمان کرده ای
آتشی در کوره ی عشق خموش آورده ای
برده ای لوح دلت در کانی از الطاف غیب
بر رخش پیغام رحمت چون سروش آورده ای
زانوان علم و فرهنگ از توان افتد گهی
با دم عیسائی ات بر تاب و توش آورده ای
چوب بیداری زدی بر طبل عقل و علم و دین
خواب غفلت دیدگان را زآن به هوش آورده ای
دولت و ملت دریغا! کی شناسد قدر تو
بس بزرگی سینه ات را عیب پوش آورده ای
گربه ی دولت هم ار روزی تو را مو مو کند
بخشی از ماهانه ات را همچو موش آورده ای
معترف گردد قلم در دست الیار اینچنین
باری از فرهنگ انسانی به دوش آورده ای